پسرک تنها

نمي شد نگاهش نکرد، بايد نگاهش ميکردم و مواظبش بودم. چند بار رگ دستش را زده بود همسايهها ميگفتند. همسایهها همیشه دروغ میگفتند. مادرش چند وقت پیش توسط بيماری ذاتالریه از پای در آمده بود و پدرش قبل از مرگ، او را طلاق داده بود و به خارج سفر کرده بود. خالهي پیرش کفالت نگهداری او را بر عهده داشت. هميشه میديدمش روی آخرين نيمکت پارک مینشست همان جایی که مقابلش يک پسر جوان مينشست. شايد میدانست کجا بايد بنشيند. از قبل میفهميد که بايد آخرين نيمکت پارک که مقابلش يک پسرک جوان با موهای بلند که در هوا فرت فرت ميخورند باشد و اگر پسرک نباشد آدرس را اشتباه آمده. تنها میآمد. موهايش بلند و صاف روی کمرش افتاده بودند. و يک خودکار که هميشه در دهانش ميچرخاند و دفتری که گاهگاهی چيزی مينوشت و نقاشی میکرد همراهش بود. عصرها ميآمد و همين که آفتاب ميرفت او هم موهایش را صاف میکرد و شاخهبرگها را از روی سرش پاک میکرد و آرام آرام میرفت، مثل این که نیروی او را وادار به رفتن میکرد. گاهی که شروع به نوشتن ميکرد چشمانش را ميبست ويک مکث ميکرد و نگاهی به اطرافش شاید هم به چشمان پسرک که به او زل زده بودند میکرد و نوشتهاش را با چشمان پسرک آغاز میکرد. گاهی هم نقاشی ميکرد. فکر ميکنم چند بار عکس آن پسرک را که تنها نشسته بود در دفترش کشيده بود، شايد هم عکس تنهای و یک نیمکت خالی را ..دوست داشتم يکبار دفترش را ببينم و نوشته هايش را بخوانم. نقاشیهايش را ببينم و عکس آن پسرک را که تنها مینشست را تماشا کنم. دوست داشتم يکبار کنار پسرک بنشيند شايد ديگر چيزی نظرش را جلب نميکرد که از او نقشی بر دفترش بکشد.
هوای سردی بود هنوز بهار نيامده بود درختان لخت بودند، برگهای زرد و شاخههای نازک که گاه گاهی میشکستند زیر پای عابران له میشدند وکلاغهایی که قارقار میکردند با پرتاب سنگ عابران ساکت میشدند چهرهی زيبايی برای طبیعت پاییزی بود. روی آخرین نیمکت پارک نشسته بودم هیچکس نبود، یک نفر را در کنار خود احساس میکردم که روی نیمکت و کنار من نشسته، اصلاً حوصله نداشتم به صورتش نگاه کنم. یک حرکت کافی بود تا به او خیره شوم و بشناسمش. خودکارش را روی کاغذ لغزاند و کنجکاوی من دلیلی برای خیره شدن به او بود. همان دخترکی که سالها پیش دیده بودماش. همانی که بارها آرزوی دیدن نوشتهها ونقاشیهایش را کرده بودم. تمام خاطرهها برایم زنده میشدند و تمام آرزوهایم به وقوع میپیوستند. خشک شده بودم قدرت تکلمم را از دست داده بودم و مثل یک تیکه یخ شده بودم، هیچ تکانی نمیخوردم شاید میترسیدم و انتظار این که او یک روز کنارم بنشیند را نداشتم. شاید وقت خوبی بود تا دفترش را به من نشان دهد نقاشیهایش را هم و آن نوشتههایی که سالها در انتظار دیدنش بودم را.
هوا خیلی سرد بود آنقدر سرد که استخوانهايم میسوختند و او ساکت نشسته بود و من. هيچ بادی نميوزيد ولی او خودش را جمع کرده بود تا سردش نشود. مثل هميشه خودکارش در دستش بود و چيزی مينوشت. چند بار خودکارش را به طرف دهانش برد تا بجود شايد اينگونه شروعی برای نوشتنش بود. می ترسيدم به دفترش نگاه کنم. شايد عکس نيمکت خالی جلویی را ميکشيد. پاهايم خسته شده بودند به بهانهی اين که پاهايم را عوض کنم خودم را به سمت دخترک کشاندم تا نوشتههايش را بتوانم راحتتر ببینم. منتظر دیدن عکس نیمکت خالی یا آن پسرک سالهای قبل بودم. ولی نه! نه پسرکی بود و نه نیکمتی که او نشسته باشد.هيچکدام نبود. یکبار دیگر نگاه کردم درست بود، دفتر سفيد بود يک دفتر نقاشی خالی بدون هيچ خطی و نوشتهایی. تنها يک برگ داشت يک برگ خالی و سفيد، که داشت با خودکارش بر روی آن خط میکشید. او هيچ ننوشته بود . ناگهان خودکارش را کنار دهانش گذاشت چند بار آه کرد و باز روی کاغذ کشيد هیچ چیزی نوشته نميشد او هيچ نمینوشت. چند بار ديگر آه کرد ولی باز هم هيچ. یک عمر منتظر دیدن دفترش بودم اما او هميشه آه کرده بود. و يک کاغذ خالی را در ذهن من نقاشی کرده بود . خيلی ناراحت شدم شايد به بازی گرفته شده بودم. او هيچ نقاشیایی درمورد پسرک نکشيده بود اصلاً معنی تنهایی را نميفهميد .آفتاب رفته بود و هوا سردتر شده بود دیگر هیچ امیدی به دیدن نقاشی آن پسرک و یا نوشتهایی نداشتم، که ناگهان آرام بلند شد و به سمت خروجی پارک حرکت کرد بدون اينکه حرفی بزند همان گونه که آمده بود و من هنوز به فکر يک کاغذ نقاشی شده از تنهایی پسرک بودم. او رفت آنقدر دور شد که ديگر نديدمش . در پيچ و خم درختها گم شد و ناگهان تنها شدم. تنهای تنها . يک پسرک تنها بر روی همان نيمکت که هميشه مقابلش يک دختر می نشست با موهای بلند که در هوا گم شده بود. همانی که هيچ وقت هيچ نقاشیایی نکشیده و نوشتهایی ننوشته بود و همش آه کرده بود. سرد بود خواستم بروم ولی نميشد. چسپيده بودم به نيمکت، خشک شده بودم. يک تابلوی نقاشی بیروح ، خشک و ساکت که از يک پسرک کشيده شده باشد. همان پسرکی که هميشه دوست داشتم نقاشياش را ببينم. همان پسرکی که دخترک تنهايیاش را سالها قبل کشيده بود. حالا او رفته بود ولی نقاشياش بود . تنهایی را، پسرک و هوای سرد را با هم کشيده بود. می خواستم بلند شوم و به سمت خروجی بروم تا تشکری کنم ولی دیگر تمام شده بود من یک نقاشی بودم با یک نیمکت خالی در مقابلم که دخترکی روی آن می نشست و نقاشی میکرد.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:11 توسط مرتضی |
